همه توی صف بودن! شلوغ بود! صدا به صدا نمیرسید! همه سعی داشتن یکی از بهترینارو بگیرن!
اول صف یک فرشته داشت سرنوشت هر کسی رو به دستش میداد!همه سعی میکردن یکی از نورانی تریناشو بگیرن اما دخترک ساکت بود! براش فرقی نداشت!!! از کدوم ظرف بهش قسمتشو بدن! چون میدونست خدا اونو بیشتر از خودش هم دوست داره وهرجا که بخواد بره خدا زودتر اونجاست!
نوبت دخترک شد!فرشته نگاهی بهش کرد و لبخند زد ولی دخترک فقط نگاه میکرد!
فرشته یکی از زیباترین قسمتها رو به دست دخترک داد همه با حسرت بهش چشم دوخته بودن!
دخترک نگاهی به سرنوشتش انداخت: نام:فاطمه محل تولد:شهر بهشت! یک مادر وپدر خوب که فقط همین یک دخترو دارن!
همینطورداشت به سرنوشتش نگاه میکرد لبخندی زد وسعی کرد بقیشو بخونه که از توی صف هولش دادن !
دخترک زمین خورد سرنوشتش از دستش افتاد قل خورد وقل خورد تا رسید جلوی پای یک فرشته که به دخترک خیره شده بود!
فرشته دستش رو گرفت و اون رو به شهر بهشت اورد!
دخترک 18سال اونجا زندگی کرد هیچی از سختیها وتلخی های زندگی متوجه نشده بود چون خدا براش دوتا نگهبان گذاشته بود که زندگیشونو وقف اون کرده بودن!همه چی روی زمین برای دخترک رنگی رنگی بود تا اینکه وقت رفتن رسید!
دخترک نمیدونست کجا باید بره! برای چی باید بره!دخترک گیج بود نمیدونست این رفتن یک امتحان یا تنبیه شایدم تشویق اما یک چیزی ته دلش بود که حالش رو بد میکرد! نمیدونست رفتنش برای چیه!؟
اما مجبور بود!دخترک سونوشتش از دستش افتاده بود... و باید میرفت ببینه سرنوشتش تا کجا قِل خورده اما اینو میدونست که هرجا که بخواد بره خدا زودتر از اون اونجاست...