پشت خط تلفن مادرش بود، هیچ چیز مثل حرف های همیشگی حال آدم را جا نمی آورد.

وقتی مادرش درباره رنگ پرده های جدید با او صحبت می کرد لبخند کوچکی بر لب هایش نشست، خیالش از این جمع شد که آن سوی خط همه چیز رو به راه هست و مادرش آنقدر آسوده هست که مجال فکر کردن به جزیی ترین چیزها را پیدا کند.

رنگ پرده ها، گل های تازه روی میز، چروک پیراهن، شوری غذا، این دل نگرانی های ساده گرچه شاید در روزهای عادی به چشم نیایند، اما در روزهای پر حادثه خیلی خوب می فهمی که فکر کردن به آن جزییات کوچک چه حال خجسته ای می خواهد.

خوشحال شد از اینکه حال مادرش خوب است!

#روزبه_معین


پ.ن :چرا مادرخانومی از حرفای معمولی حرف نمیزنن؟ ! چرا از کبری و صغری حرف نمیزنن؟ !

خدایا؟!میدونم الان فرشته ها میگن این دختره ی لوس باز پیداش شد ولی میشه هر بلایی خواستی سر من بیاری اما مادرخانومی اروم باشن؟عصن چرا مادر خانومی میگن فقط من و دارن؟  چرا باید اینقدر تنهاباشن؟!

یه غلط کردم به خودم و خدا و مادر خانومی بدهکارم! 

خدایا قبول✋ فقط میشه این مدت که نیستم تو پیششون باشی؟  

الله علیم بذات الصدور... 

الا بذکر الله تطمن القلوب