هیولای:) صورتی:)

لطفا با لبخند وارد شوید =)))

باید یکی باشد

باید یکے باشد که ببینے دل توے دلش نیست که تو را به وقت هایے که مے داند خوب نیستے و حوصله ندارے بخنداند و امیدوار کند و حواست را پرت کند و به یادت بیاورد که هر چقدر هم که اوضاع بد است اما یکے یک جایے هست که هنوز دوستت دارد...

باید یکے باشد که ببینے که چقدر برایش مهم است همین یک ذره بهتر و بدتر شدن هات...

باید یکے باشد که نسپاردَت به امانِ زمان که بلکه خود به خود خوب شوے خود!...

باید یکے باشد که ببینے دل توے دلش نیست که حتے دو دقیقه زودتر خوب شدن حالِ دلت را ببیند...

باید یکےباشد که ببینے چقدر برایش فرق مے کنے و چقدر بلد است تو را و چقدر حواسش به تو جمع است...

باید یکے باشد که به یادت بیاود که براے یکے فرق دارے...

باید آدم براے یکے فرق داشته باشد، فقط براے یکے؛ و اگرنه دنیا سراسر ترس و وحشت است...!

و اگرنه از بالا که به زمین نگاه مے کنم همه مان یک مُشت در شلوغے بے پناه و بے اهمیت رهاشدگانیم که به هیچ کجاے جهان برنمے خورد هر بلایے هم که سرمان بیاید...

باید یکے ، فقط یکے ، اهمیتِ بود و نبود ما را به یادمان بیاورد هرروز؛ که هنوز براے یکے ، فقط براے یکے، چقدر مهم ایم!...

مثلا فرض کنید همین الان در یکے از پیاده روهاے این کره ے خاکےِ بے صاحب مانده، یکے که ما حتے اسمش را هم نشنیده ایم ، بیفتد و بمیرد، باور کنید اگر آن یکے تمام دنیاے فقط یک نفر نبوده باشد، بیهوده مرده است؛ بیهوده و محض خنده ے دنیا!...

باید یکے باشد که ببینے دل توی دلش نیست که به دست آورد دلت را...

.

#مهدیه_لطیفے

.

.

پ.ن: یکسری قوانین نانوشته هست که همه رو اذیت میکنه، ان شالله عوضشون میکنم:)

.

.

.

پ.ن2: تاحالا شده دنیایی که ساختین بره زیر سوال؟! از جمله تصوراتتون از آینده، آدما، حتی تعریف بعضی از واژه ها...


  • ۲ نفر دوسش داشتن :)
  • ۳ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • دوشنبه ۱۶ مرداد ۹۶

    مثل همیشه زود رنج

    چند وقته یه حس عجیب اومده سراغم نمیفهممش ولی هست و به شدت اذیت میکنه!

    حس وابسته شدن بیشتر از قبل به همه چیز به طرز عجیبی اصرار دارم ثابت کنم همه چی دقیقا مثل قبله، میخوام ثابت کنم هنوز توی بغل مادرخانومی جا میشم، میخوام ثابت کنم هنوزم دختر کوچولوی اقای پدرم که همه جا منو میرسونه راستش از عمد اینقدر دیر آماده میشم که دیرم بشه ببینم هنوزم میرسوننم یا نه، پول دارم ها ولی دوست دارم مادرخانومی مثل همیشه بپرسه رنگی پول داری؟من کارتت شارژ داره؟، 

    دوست دارم بدونم اقای پدر وقتی میرن خرید هنوزم یادشون میافته رنگی گیلاس دوس داره یا نه؟، دوست دارم هنوز تا خوده سحر با مادر خانومی از این در و اون در حرف بزنیم بعد نماز بخونیم و تا لنگ ظهر بخوابیم، دوست دارم هنوزم از اقای پدر پول توجیبی بگیرم و بعد مادرخانومی با چشم و ابرو بگن برو فلان قدرشو پس انداز کن، دوست دارم مثه قبل اختیار همه چیو داشته باشم، دوست دارم خودم تصمیم بگیرم و از همه مهم تر خودم باشم همون رنگی قبلی...

    بیتشرشون مثه قبل هنوز پا برجا هستن ولی مثل اینکه من حالم خوش نیست!

  • ۲ نفر دوسش داشتن :)
  • ۰ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • پنجشنبه ۵ مرداد ۹۶

    کابوس هیولا

    دیگه اینجا رو دوست ندارم!!!

    خودم باورم نمیشه، شما باورتون میشه؟

    روزی که با کلی مکافات و دردسر به پیشنهاد مریم سادات هیولا رو راه انداختم خیلی ذوق زدم خییییلی اینجا رو دوست داشتم اصلا تو مخیلمم نمی گنجید یه روزی بیاد که هیولا رو دوست نداشته باشم!

    به قول استاد رمضانی:شاید مقتضیات زمان، مکان، شرایط باشه نمیدونم

    ولی یه حس خاصی هست که نمیذاره برم.

    با تمام سختیای نوشتن اینجا دوست ندارم اون روز برسه که واقعا نخوام اینجا بمونم...

  • ۰ نفر دوسش داشتن :)
  • ۳ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • دوشنبه ۲ مرداد ۹۶

    شدیدا دوستش داشتم:)

                                  صیاد کجایی تو کجایی تو کجایی
    صید تو اسیر است به این دام جدایی
    روزی سر راه دل او دام نهادی
    حالا که اسیرت شده پس دور چرایی
    آهوی پریشان تو در بند اسیر است
    خو کرده به این دام اگر دام بلایی
    قانون شکار ست و یا حیله ی صیاد
    آغاز کنی صید وّ سپس رخ ننمایی
    امروز خبر نیست دگر از تو وّ از دام
    شاید که نشستی سر کویی به هوایی
    هرجا نگرم وسوسه ی دانه و دام است
    عبرت نشود حال مرا مرغ صدایی
    صیاد ستمگر دل آهوی تو خون است
    جا مانده به دستان تو با تیر جفایی
    برگرد رها یش کن از این دام بلا خیز
    صیاد کجایی تو کجایی تو کجایی......
                                             
                                            بتول مبشری
  • ۲ نفر دوسش داشتن :)
  • ۱ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • پنجشنبه ۸ تیر ۹۶

    تولدش مبارک!

    همیشه از وابستگی دخترا به باباهاشون میگن، همیشه عشق دخترا به باباهاشون و مثال میزنن ولی اینبار میخوام قضیه رو برعکس بگم!

    امروز خودم و گذاشتم جای پدری که امروز تولد دخترشه، از چند وقت قبل هربار که دخترش میگفت چند روزه دیگه تولدمه بعضیا حواسشون باشه لبخندی میزد و برنامه ریزی میکرد که چجوری خوشحالش کنه، کادو خریده بود،کلی ذوق و شوق داشت که سورپرایزش کنه...

    خودم گذاشتم جای پدری که هر روز دخترش و میبینه و قند تو دلش اب میشه که دخترم خانووووم شده، چند روز دیگه 20سالش میشه ان شالله که عاقبت بخیریش و میبینم...

    بابایی که هرشب توی نمازاش برای سفید بخت شدن دخترش دعا میکنه و از خدا میخواد دستش و بگیره

    امروز باباش از صبح زود منتظر دخترش بود، کلی تدارک دیده بود برای تولدش ولی...

    ولی وقتی اومد بهش تبریک بگه و براش دعا کنه، از اون دعاها که خدا قول داده مستجاب کنه، دید دخترش نیست!

    دخترش با یکی که نباید خوشحالیش و تقسیم کرده بود دخترش اون و به باباش ترجیح داده بود، خرس صورتی اون و، تعریف و تمجید اونو پست تبریک اون و با دعای خیر پدرش عوض کرده بود...

    نمیدونم و نمیخوامم بدونم که به اون پدر چی گذشت ولی میدونم مهربون تر از این حرفاست، کادوش و گذاشته روی میزش و چشم گریون و  دل گرفته، از اینکه یکسال دیگه هم گذشت ولی دخترش بازم یه نفر که نباید و به باباش ترجیح داده، رفت...

    توی تولدا و عروسیامون چه خبره؟! بابامون و توی خوشیامون دعوت میکنیم؟!یا فقط وقتی کارمون گیره میریم سراغش؟!


    الهی بلحجة...

  • ۳ نفر دوسش داشتن :)
  • ۵ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • يكشنبه ۲۸ خرداد ۹۶

    در من دراکولای غمگینی است میفهمی؟

    یادمه کوچیک تر که بودم وقتی کسی بهم میگفت بزرگتر از سنت میفهمی کلی ذوق می کردم و بادی به غبغب مینداختم که اره من بیشتر میفهمم، خیلی چیزا رو که باید چند سال دیگه درک کنم و بهش برسم الان تجربه میکنم حس خیلی خوبی بود دنیا دیگه مثه من نداشت و همچی بر وفق مراد بود...

    ولی الان چند وقته این قضیه داره اذیتم میکنه، خوشیای همسن هام به نظرم لوسه، از دوستام بریدم، از همه ی تفریحات قدیمم بریدم، خیلی چیزا رو نباید بفهمم، خیلی چیزا رو نباید درک کنم ولی متاسفانه میفهمم، میفهمم و میریزیم تو خودم چون زیاد اهل زجه زدن نیستم هیچی نمیگم که فلانی ناراحت نشه به روی خودم نمیارم که فلانی خجالت نکشه، جواب بقیه رو خودم میدم که خدایی نکرده فلانی اب تو دلش تکون نخوره

    استاد میگفت "از نظر سقراط نظم یعنی هرچیزی جای خودش باشه" احساس میکنم نظم زندگیم بهم ریخته، بزرگترا دوست دارن بپیچوننم و بگن بچه است نمیفهمه و ردبشن برن ولی...

    دوست دارن به ساز اونا برقصم و دم نزنم نمیشه 

    رک بگم دوست دارن نفهمم و کارشون راحت بشه

    ولی از بد روزگار از بچگی با بقیه فرق داشتم 

    الان میفهمم فرق دردناکیه اینکه ببینی و لبخند بزنی و بگی به درک ولی بذارن پای نفهمیت!

    خسته ام دارم بیشتر از ظرفیتم تحمل می کنم 

    یه چیزی گلومو فشار میده که برعکس قبلنا جایی ندارم خالیش کنم، حتی اینجا...

    شاید بعدها به بچم یاد بدم نظم داشته باشه هرچیزی و به موقع درک کنه سعی نکنه بار سنگین تر برداره هم قدم با هم سن هاش باشه اینجوری ارامش بیشتری داره:)



  • ۰ نفر دوسش داشتن :)
  • ۳ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • دوشنبه ۱ خرداد ۹۶

    Not found

  • ۴ نفر دوسش داشتن :)
  • ۰ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • جمعه ۲۲ ارديبهشت ۹۶

    همینجوری یهویی 6

  • ۷ نفر دوسش داشتن :)
  • ۲ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

    صرفا جهت یادآوری :)

  • ۳ نفر دوسش داشتن :)
  • ۰ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • دوشنبه ۲۱ فروردين ۹۶

    خاطره3

    دیشب  توی مغازه خانومه اومده بود رنگ مو بخره، یاد عید یکی دوسال پیش افتادم که دسته گلی به آب دادم که همه جا رو سیل برداشت یادش بخیر:)

    یادمه از همون اول عادت داشتم به هر کاری یه ناخونکی بزنم ببینم چه حسی داره تجربه کارای مختلف و دوست داشتم 

    نزدیک عید بود خاله سرش خیلی شلوغ بود مادر بزرگم هم مثل همیشه به یک چیز خاص گیر داده بود و امانمون رو بریده بود اون هم چیزی نبود جز رنگ کردن موهاشون حتما حتما تا قبل از سال تحویل! این کار هم فقط از خاله برمیومد و بس(به زعم مادر بزرگ جان) نصف روز مونده بود تا سال تحویل ولی هنوز خاله پیداش نشده بود و در به در دنبال کسی میگشت که این مسولیت خطیر رو بهش بسپاره از بد روزگار من در اون لحظه بیکار به نظر میومدم،البته فقط به نظر میومدم چون ما همون روز بلیط داشتیم و باید برمیگشتیم مشهد و من در حال جمع کردن وسایلم بودم خلاصه تا به خودم اومدم دیدم رنگ مو و مواد مورد نیاز تو دستمه!و مادر بزرگ با پیش بند روبه روم!

    منم یک لحظه حس پیکاسو بودن بهم دست داد و شروع کردم به قاطی کردن رنگ و شامپو و... بعد اماده شدن رنگ به نظرم اومد رنگش یکم زشت شده، یه رنگ دیگه هم قاطیش کردم و شونه رنگ و برداشتم 

    طفلی مادربزرگ خوابش برده بود، منم توی خیال خودم داشتم روی سر مادر بزرگ طراحی میکردم یادمه یه منظره کشیدم که بعدا هرکار کردم روی کاعذ نتونستم بکشم، جاتون خالی خیلی خوب شده بود کلی درخت، یه رود که از کنار درختا رد میشد، رشته کوهایی که خورشید پشتشون قایم شده بود و خلاصه منظره ای شده بود که توی واقعیت هم پیدا نمیشد

    بعد از تموم کردن طراحیم کلاه و گذاشتم روی سر مادر بزرگ و رفتم پی اسم و فامیل بازی کردن با دختر خاله هام و کلا فراموش کردم... 

    خلاصه بعد یک ساعت رفتم که به نقاشیم سر بزنم، با یه قلمو  پشت گوش چپم  و یه اخم کوچیک روی صورتم رفتم کلاه و برداشتم...

    صحنه ای که دیدم قابل توصیف نیست به صدم ثانیه نرسیده تمام بدنم عرق کرد، دستام یخ کرده بود سریع کلاه و گذاشتم سرجاش و چندتا نفس عمیق کشیدم خودم و نباختم و گفتم هنوز رنگ نگرفته باید یکم دیگه باشه تا خوب جا بیافته خلاصه فرار کردم،هربار که کسی احوال مادر بزرگ و میپرسید میپیچوندمش و مادر بزرگ خودش هم خواب رفته بود...

    بعد خداحافظی و حرکت کردن به سمت راه آهن زنگ زدم به خاله و فقط گفتم حلالم کنین جوونی کردم ... 

    بعد اون قضیه هیچ وقت خاله بهم نگفت که مادر بزرگ بعد از دیدن ایینه چه چیزی به زبون اوردن فقط بهم گفت که موهاشون صورتی شده بوده اونم چه صورتی ای! خیلیا بعدا ازم خواستن که بگم چه موادی رو ترکیب کردم که از دوتا رنگ قهوه ای صورتی بدست اومد ولی من هیچ وقت نگفتم بلاخره وارد نا واردی گفتن...

    روزگارتون رنگی رنگی 🙋 

  • ۲ نفر دوسش داشتن :)
  • ۶ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • دوشنبه ۲۳ اسفند ۹۵