حالا حالاها بدون نام

۱۸
ارديبهشت ۹۷

کاش گوشیا هیچوقت اندروید نمیشدن!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۲۶
rangi rangi
۱۵
ارديبهشت ۹۷

تازه رفته بودم توی اتاقم  یکم استراحت کنم که صدای جیغ و گریه ی عارفه بلند شد، اول فکر کردم باز موقع تمرین چهار دست و پا دماغش خورده روی زمین یا باز از صدای جغ جغش ترسیده ولی چند دقیقه ای که گذشت دیدم صدای گریش با همیشه فرق داره یه ناله ی خاصی تو صداش بود سریع اومدم بیرون هرچی میپرسیدم چی شده مادرخانومی با صورت عین گچشون فقط قربون صدقه ش میرفتن، اقای پدر هول شده بودن و دنبال شیشه شیر و اب و قران میگشتن هرچی میپرسیدم کسی جواب نمیداد تا دیدم یکم روی صورت مادرخانومی خون ریخته، توی سر و صورت عارفه دنبال خون گشتم تا رسیدم به گوشش، لاله گوشش خونی بود فهمیدم النگوش گیر کرده به گوشوارش و دستشو یهو کشیده و خونی شده...

قلبم ریخت تا به خودم اومدم یکی داشت دست خودم یه لیوان اب میداد و با تعجب میگف چرا گریه میکنی؟

نگاهم افتاد به عارفه که بغل بابا اروم خوابش برده بود...

فقط تونستم بگم امان از دل زینب(س)...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۰۰
rangi rangi
۰۶
ارديبهشت ۹۷

_ به نظرم یه زن وقتی دلش میخواد کار کنه که احساس امنیت نکنه! احساس کنه باید روی پای خودش وایسته، پس انداز داشته باشه، متکی به کسی نباشه ولی وقتی دلش گرمه کار نمیکنه، به خودش فشار نمیاره، از زندگیش و بچه هاش نمیزنه، می مونه و خونه رو گرم و روشن نگه میداره:)

_ یه خبر!قبل صد روزی که قرارمون بود شاهزاده قصه هااز برگردوندن رنگی منصرف شد:)

_طفلی خانوما! هیچ وقت یه خونه از خودشون ندارن! اول خونه پدر، بعد شوهر بعدم احتمالا بچه ها و اخرش خونه اخرت! هیچوقتم اختیار همه چیز و ندارن شاید بشه گفت خدا دوست نداشته خانوما رو مختار بیافرین دلیلشم نگفته...:)

_میگه بعد چند سال زندگی الان میفهمم هیچ سهمی ندارم از چیزایی که قراربوده باهم بسازیم و مال هردوتامون باشه.. .میگه پول مال اونه، خونه مال اونه، اجازه دست اونه... حتی منم مال اونم...

_چقد خوب که زیاد کسی اینجا نیست اگه به غر دونی هم تبدیل بشه عذاب وجدان ندارم

_ الان که فک میکنم حق خیلی چیزا ازم گرفته شده...حتی خوشحالی کردن! حتی ذوق زدن برای چیزایی که یکبار توی زندگی ادم اتفاق میافته حدس میزنم از این به بعد کل زندگیم باید درسکوت باشم ولی بازم خدایا شکرت من غلط بکنم ناشکری کنم!

_دکتر گفته بعد غذا نخواب، با غذا مایعات نخور، سنگینی برندار، به چیزای مزخرف فک نکن، بعد غذا میوه نخور ولی من همه رو برعکس میکنم:))) خیلی خوبه یه حس انتقام میده به ادم...عصنشم مریض نیستم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۰۴
rangi rangi
۱۲
فروردين ۹۷

چند روزه داره سعی میکنه رنگی رو برگردونه.. .

میگه اوضاع زندگی بدون رنگی داغونه ، میگه بدون رنگی انگیزه برای زندگی نداره ، میگه انصاف نیست که با رنگی شروع بشه ولی یهو وسط قصه رنگی غیب بشه. ..

ولی فک کنم رنگی و هیولا رفتن یه جای دور  مثلا از این وضع خسته شدن و به این سال و ماه ها هم بر نمیگردن

شایدم یه جایی توی اعماق دلم زندونی شدن و منتظرن شاهزاده قصه، اخرش پیداشون کنه و ازاد بشن. ..

صادقانه بگم، نمیدونم دوست دارم برگردن یا نه...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۰۳
rangi rangi
۰۷
بهمن ۹۶

این روزا از کلمه"شرمنده" متنفرم!

هر پیامی رو میبینم نوشته :سلام عزیزم شرمنده...

هر تلفنی رو جواب میدم میگه:سلام عزیزم ببخشید شرمنده...

با هرکی حرف میزنم جمله دومش میگه:راستش شرمنده. .. 

منم با یه لبخند میگم:اشکال نداره هرجور راحتی... 

ولی راستش به درک!!!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۴۵
rangi rangi
۰۶
آذر ۹۶

دوستان شما وقتی به همه چی شک میکنین چیکار میکنین؟

من شدیدا به کمک احتیاج دارم 

خودم فک میکنم چون ظرفیتم کم بوده الان به اینجا رسیدم

بین خودمون باشه ولی به عدل خدا شک کردم 

نمیخوام بیشتر از  این تیشه به ریشه همه چی بزنم به نظرتون چی میتونه ادم و اروم کنه؟ چیکار کنم که اون آرامش همیشگی برگرده؟!

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۶:۴۲
rangi rangi
۲۱
مهر ۹۶

یه آپشن توی زندگی هست که تحمل خیلی چیزا رو برای ادم اسون میکنه، وقتی هست حسش نمیکنی ولی نبود همین آپشن به تنهایی میتونه اشک ادم و دربیاره اونم چیزی نیست جز درک متقابل!!!

به عنوان مثال:

به طرف میگی من الان گردنم زیر تیغه تا چند دقیقه دیگه به ملکوت اعلا میپیوندم 

میگه: اشکال نداره توی همین چند دقیقه بیا برای من فلان کار و انجام بده بعد برو بپیوند...

میگی دوست عزیز فشاری که الان روی من هست اگه روی تیرآهن14 بود تا الان خم شده بود 

میگه: فکر کردی فقط خودت توی فشاری؟مامان من چند هفته است ماکارونی با ته چین سیب زمینی درست نکرده منم تحت فشارم... 

خواهر من، مامانم حالش خوب نیز کسی و بغیر من نداره باید پیشش باشم تو که بهتر میدونی

میگه:خب من بیشتر بهت احتیاج دارم چند شب عروسکمو که میخوابونم چشماش و نمی بنده فک کنم افسردگی گرفته بیا باهم یه فکری براش  بکنیم...


کاش مثه شرکتای نظافتی یه شرکت بود زنگ میزدی: درک خونم افتاده اگه میشه سریع یه نفرو بفرستین اونم چشمی میگفت و طرف میومد نیم ساعت حرف میزدی براش درکت میکرد بعد میرفت توعم به زندگیت با افراد فاقد درک ادامه میدادی


همه ی دردی که این درک نشدن داره به کناره اون خجالتی که از بقیه میکشی وقتی  کسی که کلی ازش تعریف کردی تنهات میذاره به کنار...



۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۳:۱۵
rangi rangi
۱۶
مرداد ۹۶

باید یکے باشد که ببینے دل توے دلش نیست که تو را به وقت هایے که مے داند خوب نیستے و حوصله ندارے بخنداند و امیدوار کند و حواست را پرت کند و به یادت بیاورد که هر چقدر هم که اوضاع بد است اما یکے یک جایے هست که هنوز دوستت دارد...

باید یکے باشد که ببینے که چقدر برایش مهم است همین یک ذره بهتر و بدتر شدن هات...

باید یکے باشد که نسپاردَت به امانِ زمان که بلکه خود به خود خوب شوے خود!...

باید یکے باشد که ببینے دل توے دلش نیست که حتے دو دقیقه زودتر خوب شدن حالِ دلت را ببیند...

باید یکےباشد که ببینے چقدر برایش فرق مے کنے و چقدر بلد است تو را و چقدر حواسش به تو جمع است...

باید یکے باشد که به یادت بیاود که براے یکے فرق دارے...

باید آدم براے یکے فرق داشته باشد، فقط براے یکے؛ و اگرنه دنیا سراسر ترس و وحشت است...!

و اگرنه از بالا که به زمین نگاه مے کنم همه مان یک مُشت در شلوغے بے پناه و بے اهمیت رهاشدگانیم که به هیچ کجاے جهان برنمے خورد هر بلایے هم که سرمان بیاید...

باید یکے ، فقط یکے ، اهمیتِ بود و نبود ما را به یادمان بیاورد هرروز؛ که هنوز براے یکے ، فقط براے یکے، چقدر مهم ایم!...

مثلا فرض کنید همین الان در یکے از پیاده روهاے این کره ے خاکےِ بے صاحب مانده، یکے که ما حتے اسمش را هم نشنیده ایم ، بیفتد و بمیرد، باور کنید اگر آن یکے تمام دنیاے فقط یک نفر نبوده باشد، بیهوده مرده است؛ بیهوده و محض خنده ے دنیا!...

باید یکے باشد که ببینے دل توی دلش نیست که به دست آورد دلت را...

.

#مهدیه_لطیفے

.

.

پ.ن: یکسری قوانین نانوشته هست که همه رو اذیت میکنه، ان شالله عوضشون میکنم:)

.

.

.

پ.ن2: تاحالا شده دنیایی که ساختین بره زیر سوال؟! از جمله تصوراتتون از آینده، آدما، حتی تعریف بعضی از واژه ها...


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۷
rangi rangi
۰۵
مرداد ۹۶

چند وقته یه حس عجیب اومده سراغم نمیفهممش ولی هست و به شدت اذیت میکنه!

حس وابسته شدن بیشتر از قبل به همه چیز به طرز عجیبی اصرار دارم ثابت کنم همه چی دقیقا مثل قبله، میخوام ثابت کنم هنوز توی بغل مادرخانومی جا میشم، میخوام ثابت کنم هنوزم دختر کوچولوی اقای پدرم که همه جا منو میرسونه راستش از عمد اینقدر دیر آماده میشم که دیرم بشه ببینم هنوزم میرسوننم یا نه، پول دارم ها ولی دوست دارم مادرخانومی مثل همیشه بپرسه رنگی پول داری؟من کارتت شارژ داره؟، 

دوست دارم بدونم اقای پدر وقتی میرن خرید هنوزم یادشون میافته رنگی گیلاس دوس داره یا نه؟، دوست دارم هنوز تا خوده سحر با مادر خانومی از این در و اون در حرف بزنیم بعد نماز بخونیم و تا لنگ ظهر بخوابیم، دوست دارم هنوزم از اقای پدر پول توجیبی بگیرم و بعد مادرخانومی با چشم و ابرو بگن برو فلان قدرشو پس انداز کن، دوست دارم مثه قبل اختیار همه چیو داشته باشم، دوست دارم خودم تصمیم بگیرم و از همه مهم تر خودم باشم همون رنگی قبلی...

بیتشرشون مثه قبل هنوز پا برجا هستن ولی مثل اینکه من حالم خوش نیست!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۰۰
rangi rangi
۰۲
مرداد ۹۶

دیگه اینجا رو دوست ندارم!!!

خودم باورم نمیشه، شما باورتون میشه؟

روزی که با کلی مکافات و دردسر به پیشنهاد مریم سادات هیولا رو راه انداختم خیلی ذوق زدم خییییلی اینجا رو دوست داشتم اصلا تو مخیلمم نمی گنجید یه روزی بیاد که هیولا رو دوست نداشته باشم!

به قول استاد رمضانی:شاید مقتضیات زمان، مکان، شرایط باشه نمیدونم

ولی یه حس خاصی هست که نمیذاره برم.

با تمام سختیای نوشتن اینجا دوست ندارم اون روز برسه که واقعا نخوام اینجا بمونم...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۳
rangi rangi