هیولای:) صورتی:)

لطفا با لبخند وارد شوید =)))

تولدش مبارک!

همیشه از وابستگی دخترا به باباهاشون میگن، همیشه عشق دخترا به باباهاشون و مثال میزنن ولی اینبار میخوام قضیه رو برعکس بگم!

امروز خودم و گذاشتم جای پدری که امروز تولد دخترشه، از چند وقت قبل هربار که دخترش میگفت چند روزه دیگه تولدمه بعضیا حواسشون باشه لبخندی میزد و برنامه ریزی میکرد که چجوری خوشحالش کنه، کادو خریده بود،کلی ذوق و شوق داشت که سورپرایزش کنه...

خودم گذاشتم جای پدری که هر روز دخترش و میبینه و قند تو دلش اب میشه که دخترم خانووووم شده، چند روز دیگه 20سالش میشه ان شالله که عاقبت بخیریش و میبینم...

بابایی که هرشب توی نمازاش برای سفید بخت شدن دخترش دعا میکنه و از خدا میخواد دستش و بگیره

امروز باباش از صبح زود منتظر دخترش بود، کلی تدارک دیده بود برای تولدش ولی...

ولی وقتی اومد بهش تبریک بگه و براش دعا کنه، از اون دعاها که خدا قول داده مستجاب کنه، دید دخترش نیست!

دخترش با یکی که نباید خوشحالیش و تقسیم کرده بود دخترش اون و به باباش ترجیح داده بود، خرس صورتی اون و، تعریف و تمجید اونو پست تبریک اون و با دعای خیر پدرش عوض کرده بود...

نمیدونم و نمیخوامم بدونم که به اون پدر چی گذشت ولی میدونم مهربون تر از این حرفاست، کادوش و گذاشته روی میزش و چشم گریون و  دل گرفته، از اینکه یکسال دیگه هم گذشت ولی دخترش بازم یه نفر که نباید و به باباش ترجیح داده، رفت...

توی تولدا و عروسیامون چه خبره؟! بابامون و توی خوشیامون دعوت میکنیم؟!یا فقط وقتی کارمون گیره میریم سراغش؟!


الهی بلحجة...

  • ۳ نفر دوسش داشتن :)
  • ۴ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • يكشنبه ۲۸ خرداد ۹۶

    در من دراکولای غمگینی است میفهمی؟

    یادمه کوچیک تر که بودم وقتی کسی بهم میگفت بزرگتر از سنت میفهمی کلی ذوق می کردم و بادی به غبغب مینداختم که اره من بیشتر میفهمم، خیلی چیزا رو که باید چند سال دیگه درک کنم و بهش برسم الان تجربه میکنم حس خیلی خوبی بود دنیا دیگه مثه من نداشت و همچی بر وفق مراد بود...

    ولی الان چند وقته این قضیه داره اذیتم میکنه، خوشیای همسن هام به نظرم لوسه، از دوستام بریدم، از همه ی تفریحات قدیمم بریدم، خیلی چیزا رو نباید بفهمم، خیلی چیزا رو نباید درک کنم ولی متاسفانه میفهمم، میفهمم و میریزیم تو خودم چون زیاد اهل زجه زدن نیستم هیچی نمیگم که فلانی ناراحت نشه به روی خودم نمیارم که فلانی خجالت نکشه، جواب بقیه رو خودم میدم که خدایی نکرده فلانی اب تو دلش تکون نخوره

    استاد میگفت "از نظر سقراط نظم یعنی هرچیزی جای خودش باشه" احساس میکنم نظم زندگیم بهم ریخته، بزرگترا دوست دارن بپیچوننم و بگن بچه است نمیفهمه و ردبشن برن ولی...

    دوست دارن به ساز اونا برقصم و دم نزنم نمیشه 

    رک بگم دوست دارن نفهمم و کارشون راحت بشه

    ولی از بد روزگار از بچگی با بقیه فرق داشتم 

    الان میفهمم فرق دردناکیه اینکه ببینی و لبخند بزنی و بگی به درک ولی بذارن پای نفهمیت!

    خسته ام دارم بیشتر از ظرفیتم تحمل می کنم 

    یه چیزی گلومو فشار میده که برعکس قبلنا جایی ندارم خالیش کنم، حتی اینجا...

    شاید بعدها به بچم یاد بدم نظم داشته باشه هرچیزی و به موقع درک کنه سعی نکنه بار سنگین تر برداره هم قدم با هم سن هاش باشه اینجوری ارامش بیشتری داره:)



  • ۰ نفر دوسش داشتن :)
  • ۲ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • دوشنبه ۱ خرداد ۹۶

    Not found

  • ۴ نفر دوسش داشتن :)
  • ۰ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • جمعه ۲۲ ارديبهشت ۹۶

    همینجوری یهویی 6

  • ۷ نفر دوسش داشتن :)
  • ۲ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

    صرفا جهت یادآوری :)

  • ۳ نفر دوسش داشتن :)
  • ۰ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • دوشنبه ۲۱ فروردين ۹۶

    خاطره3

    دیشب  توی مغازه خانومه اومده بود رنگ مو بخره، یاد عید یکی دوسال پیش افتادم که دسته گلی به آب دادم که همه جا رو سیل برداشت یادش بخیر:)

    یادمه از همون اول عادت داشتم به هر کاری یه ناخونکی بزنم ببینم چه حسی داره تجربه کارای مختلف و دوست داشتم 

    نزدیک عید بود خاله سرش خیلی شلوغ بود مادر بزرگم هم مثل همیشه به یک چیز خاص گیر داده بود و امانمون رو بریده بود اون هم چیزی نبود جز رنگ کردن موهاشون حتما حتما تا قبل از سال تحویل! این کار هم فقط از خاله برمیومد و بس(به زعم مادر بزرگ جان) نصف روز مونده بود تا سال تحویل ولی هنوز خاله پیداش نشده بود و در به در دنبال کسی میگشت که این مسولیت خطیر رو بهش بسپاره از بد روزگار من در اون لحظه بیکار به نظر میومدم،البته فقط به نظر میومدم چون ما همون روز بلیط داشتیم و باید برمیگشتیم مشهد و من در حال جمع کردن وسایلم بودم خلاصه تا به خودم اومدم دیدم رنگ مو و مواد مورد نیاز تو دستمه!و مادر بزرگ با پیش بند روبه روم!

    منم یک لحظه حس پیکاسو بودن بهم دست داد و شروع کردم به قاطی کردن رنگ و شامپو و... بعد اماده شدن رنگ به نظرم اومد رنگش یکم زشت شده، یه رنگ دیگه هم قاطیش کردم و شونه رنگ و برداشتم 

    طفلی مادربزرگ خوابش برده بود، منم توی خیال خودم داشتم روی سر مادر بزرگ طراحی میکردم یادمه یه منظره کشیدم که بعدا هرکار کردم روی کاعذ نتونستم بکشم، جاتون خالی خیلی خوب شده بود کلی درخت، یه رود که از کنار درختا رد میشد، رشته کوهایی که خورشید پشتشون قایم شده بود و خلاصه منظره ای شده بود که توی واقعیت هم پیدا نمیشد

    بعد از تموم کردن طراحیم کلاه و گذاشتم روی سر مادر بزرگ و رفتم پی اسم و فامیل بازی کردن با دختر خاله هام و کلا فراموش کردم... 

    خلاصه بعد یک ساعت رفتم که به نقاشیم سر بزنم، با یه قلمو  پشت گوش چپم  و یه اخم کوچیک روی صورتم رفتم کلاه و برداشتم...

    صحنه ای که دیدم قابل توصیف نیست به صدم ثانیه نرسیده تمام بدنم عرق کرد، دستام یخ کرده بود سریع کلاه و گذاشتم سرجاش و چندتا نفس عمیق کشیدم خودم و نباختم و گفتم هنوز رنگ نگرفته باید یکم دیگه باشه تا خوب جا بیافته خلاصه فرار کردم،هربار که کسی احوال مادر بزرگ و میپرسید میپیچوندمش و مادر بزرگ خودش هم خواب رفته بود...

    بعد خداحافظی و حرکت کردن به سمت راه آهن زنگ زدم به خاله و فقط گفتم حلالم کنین جوونی کردم ... 

    بعد اون قضیه هیچ وقت خاله بهم نگفت که مادر بزرگ بعد از دیدن ایینه چه چیزی به زبون اوردن فقط بهم گفت که موهاشون صورتی شده بوده اونم چه صورتی ای! خیلیا بعدا ازم خواستن که بگم چه موادی رو ترکیب کردم که از دوتا رنگ قهوه ای صورتی بدست اومد ولی من هیچ وقت نگفتم بلاخره وارد نا واردی گفتن...

    روزگارتون رنگی رنگی 🙋 

  • ۲ نفر دوسش داشتن :)
  • ۶ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • دوشنبه ۲۳ اسفند ۹۵

    شما با این حال ندارتان...

    پسر حرف مادر را زمین نمی گذارد...

    می گویم:

    مادر جان شما با این حالِ ندارتان، دعای آمدن 

    پسرتان را بخوانید...


  • ۵ نفر دوسش داشتن :)
  • ۳ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • پنجشنبه ۱۲ اسفند ۹۵

    هیچکی نمیتونه بفهمه!

    چند وقتیه فهمیدم قدر خونه رو هیچ کس نمیدونه!حتی اونی که توی نقطه صفر مرزی داره میجنگه، حتی اونی که روی آبهای ازاد داره میجنگه و چند ماهه از خانوادش دوره، و حتی تر اون زوج های جوونی که اول زندگی مجبورن از هم دور باشن!

    قدر خونه رو ما میدونیم که چهاااااار تا "فاطمه" داریم توی خوابگاه چهااااار نفر میفهمین؟

    من هیچی دیگه از این زندگی نمیخوام کلا ناامید شدم ازش:|


  • ۳ نفر دوسش داشتن :)
  • ۷ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵

    کارنامه معنوی تحصیلی

    (خیلی طولانیه انصافا میتونید نخونید:) صرفا برای سبک شدن نوشته شده و هیچ ارزش دیگه ای نداره)

     

    از وقتی رفتم سبزوار خیلی چیزا عوض شده،  بعضیاش رو فقط خودم میدونم  بعضیاش رو بقیه هم  متوجه شدن، خیلی وقته میخوام بنویسم شاید یک سال یا یکم بیشتر ولی خواستم یکم بگذره بعد بنویسم

    هر ترم که میگذره وقتی برمیگردم نگاه میکنم میفهمم جدا از درس خوندن کلی اتفاق افتاده که طول ترم متوجهشون نبودم!

    خیلی امتحانا شدم که روحمم خبر نداشته، ولی خب با ده پاس شدم!

    ترم یک که بودم تمام دغدغم دوری و دلتنگی بود خداییش خنده نداره:\ میگن مشکلات بقیه رو کوچیک تصور نکنین برای خودشون بزرگ، من که هیچ وقت از مادر خانومی و اقای پدر دور نبودم ،من که عادت نداشتم بیشتر از سه نفر توی خونه باشن، من که همیشه سرم توی لاک خودم بود، من که یک یا فوقش دوتا دوست صمیمی داشتم و هفته ای یک بار میرفتم میدیدمشون اونم توی حرم،باید میرفتم جایی که در طول هفته فقط دو الی سه روز خانوادمو ببینم! باید میرفتم جایی که شیش نفر توی یک اتاق بودن! باید میرفتم جایی که هر ثانیه باید با عادات و رفتارهای بقیه خودمو وفق میدادم! به نوبه ی خودش معضلی بود اما معضل بزرگترم محیط دانشگاه بود، محیطش با همه ی محیط های که تا اون موقع من رفت و آمد داشتم فرق داشت به نظرم همه چی فاجعه بود!!! مجبور شده بودم حواسم و به گل و گیاهای توی راهم به پروانه ها و کفشدوزک ها پرت کنم که یه وقت سرم نیاد بالا و فلانی رو ببینم که توی عقد ولی...

    سخت بود ولی هرچند روزی یکبار یه دلیل رنگی برای ادامه دادن پیدا میشد، یه بهانه رنگی که بگی ولش کن تموم میشه یه ادم رنگی به اینا توجه نمیکنه و به نکات مثبت توجه میکنه و سرخودت و گرم کنی!(ترم یک ترمی بود که به اجبار توی دنیای مجازی غرق بودم ،غرق ها!!! جوری که وقت نفس کشیدن برای خودم نذاشته بودم! حتی جوری وقتمو تنظیم میکردم که وقت شارژ گوشیم با وقت غذا خوردنم یکی بشه که نکنه یه وقت به حرفای هم اتاقیم با فلانی و فلانی گوش بدم) 

     

    ترم دو با کلی مصیبت کشیدن و کلی کتاب خوندن و کلی ریاضت کشیدن بلاخره تونستم به محیط عادت کنم و چشم ببینه و گوشم بشنوه ولی به ثانیه نکشیده فراموش کنه، البته از اواسط ترم دو یک دغدغه جدید برام درست شده بود اونم این بود که یه شاهزاده با اسب سفید داشت وارد زندگیم میشد، منم که اوضاع خودم و میدونستم ، میدونستم من کسی ام که با جرز دیوار هم درگیری داره برام سخت بود که مسولیت قبول کنم ولی اینکه چی شد که درست شد خودش مثنوی هفتاد من کاغذه که بماند...( ترم دو با خوندن حدودا 20جلد کتاب یادگرفته بودم که زیاد جلیز ولیز نکنم یادگرفته بودم ادم هرچه قدر که بزرگتر باشه صبرش بیشتره پس توی رزومه ترم دو به اندازه ترم یک خبری از داد و فغان نیست خداروشکر البته ترم یک، یه سفر کربلا داشتم که خودش مزید بر علت بود و البته اواحر ترم دو هم یه سفر معنوی دیگه که اونم فوق العاده بود)

     

    به نظر خودم ترم سه با ارفاق اون استاد بالایی ده شدم وگرنه با پنج افتاده بودم، به نسبت بالا رفتن سنم و بالا رفتن ترمم این ترم به طرز فاجعه ناکی امتحانات سختی داشت! امتحاناتش مثل ترمای گذشته از جنس درگیری با محیط و بقیه نبود، درگیری با وجدان بود که منجر به سردرد های آخر شب میشد...

    هم اتاقی بودن با رفیقی که با یک اتفاق وحشتناک توی زندگیش دست و پنجه نرم میکرد که حتی با فکر کردن بهش دستام یخ میکنه و منکه بیخیال تخت بالایی بودم توی رویا ها و خوشیای خودم غرق و با بهانه های مختلف سر خودمو گرم میکردم!!!

     

    هم اتاقی بودن با رفیقی که مثل من بود و شایدم بالاتر از من ولی از لحاظ جسمی به نظر بقیه دارای معلولیت! دختری که با وجود نابیناییش رتبش مثل امثال من شده بود و الان هم دانشگاهی وهم اتاقی ما بود! ولی بازم از نظر بقیه با ما فرق داشت!

    فرقش این بود که نمیتونست اخر شب با ماها فیلم با زیر نویس ببینه، فرقش این بود به جای رمان خوندن و نقاشی کشیدن وهزارتا کار دیگه که ما انجام میدادیم اون دنبال یه نفر بود که کتاباش رو ضبط کنه برای امتحان اخر هفتش... فرقش این بود که مثل ماها نمیتونست بره اینور و اونور و مجبور بود به خاطر چاله چوله های راه خوابگاه منت بقیه رو بکشه... راست میگفتن با ما فرق داشت چون تنها کسی  که هر شیش نفر و برای نماز بیدار میکرد اون بود! کسی که نماز شب و یاد بچه ها داد اون بود

    مثل من بود ولی هروقت کسی کمک میخواست اولین نفری بود که داوطلب میشد،مثل من بود ولی مجبور بود با تمام استادا به خاطر مشکلش سروکله بزنه، موقع امتحانا به جای حساب کردن اینکه آیا استاد نمره میده یا نه ؟ دنبال این بود که یک منشی پیدا کنه که بتونه به حداقل سوالا جواب بده، یا روزی هزار بار زنگ بزنه به این و اون که جزوه ش و ضبط کردن یا نه اونم ویس هایی که انگار توی مترو ضبط شده بود انواع اقسام نویز ها توش بود والبته هیچ کدوم بدون منت وحتی توقع جبران، ضبط نمیشد!ولی وقتی استادا نامردی رو در حقش تموم کرده بودن توی دعای دستش میگفت خدایا کمکم کن که بغیر تو کسی رو ندارم...

    ولی هیچ کدوم از این اتفاقات باعث نشده بود که من یکم به خودم بیام و کل ترم فقط مثل کساییکه مسخ شدن نگاه میکردم و شااااید به خاطر رفع تکلیف هرزچندگاهی دستی به کسی میرسوندم! انصافا از ترمی که گدشت خیلی خجالت میکشم،میدونم از کنار خیلی چیزا بی تفاوت رد شدم خیلی جاها میتونستم باشم و نبودم خیلی کارا نباید میکردم و انجام دادم و طبیعیه که خیلی از اتفاقات میتونست برام بیافته و نیافتاد خیلی از سعادت ها ازم گرفته شد که خودم دقیق میدونم که برای چی و کی ازم گرفته شدن و هزارتا چیز دیگه  

    به نظرم انتقالیم جور نشد که یک ترم دیگه بمونم و برادریم و ثابت کنم بمونم ببینم این کسی که ازش دم میزنم هستم یا نه؟! ناراحت نیستم که نتونستم برگردم احساس میکنم یه سری کارای ناتموم دارم سبزوار که باید انجام بدم اگه تونستم که برمیگردم اگرم که نه هرچهار سال و میمونم تا حداقل به خودم، خودمو ثابت کنم 

     

    روزگارتون رنگی رنگی:)

  • ۲ نفر دوسش داشتن :)
  • ۸ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • دوشنبه ۱۱ بهمن ۹۵

    لانگ دیستنس

    یک جور رابطه هست که فرنگی ها بهش می گویند لانگ دیستنس. یعنی اینکه عاشق، عاشق است و معشوق هم معشوق. هر دو هم خوب و اوکی! اما دور از هم!


    نه خیانتی در کار است و نه نامهربانی و نه حتی ذره ای فکر بریدن و رها کردن. منتها از آنجا که به قول روباه داستان شازده کوچولو همیشۀ خدا یک پای بساط لنگ است، بزرگترین نقص این رابطه ها همان لانگ بودن دیستنسشان است! همین که بوسه هایت را بر گوشی تلفن و صفحه مونیتور می نشانی. همین که باید یاد بگیری که از صدای محبوبت بفهمی که امروز مثلا خسته است، خوشحال است، عصبانی است، کارش لنگ مانده، اعصابش پاره پوره است. همین که شبهای دلتنگی و تنهائی باید به عکس روی گوشی تلفن دل خوش کنی. همین که گاهی توی دلت انفجار احساس است اما نمیتوانی بیانش کنی. نمیتوانی در اغوشش بکشی.


    بعد هی این وسط خطر سوتفاهم وجود دارد. نمیشود که به اس ام اس ها یک فایل لینک کرد که مثلا این گله گذاری از سر نیاز است و این به عتاب خواستن، از سر ناز و کرشمه. کم کم برای پیشگیری از تنش ها سکوت میکنی و به خودت وعده می دهی که باشد برای روزی که آمد. اینجوری است که این رابطه یادت می دهد که نخواهی، نگوئی، نشنوی، نبینی.


    حالا حساب کن طرف تو در این رابطه چیزی نزدیک تر از دوست باشد. آدمی خیلی خیلی محرم تر و نزدیکتر. فرض کن مرد زندگیت. زن زندگیت.


    آن وقت است که قلب آدم در هر لحظه و هر کلام و هر زنگ تلفن، از خواستن و نداشتن هزار بار پاره پاره می شود…

  • ۳ نفر دوسش داشتن :)
  • ۷ نفر نظر دادن :)
    • rangi rangi
    • چهارشنبه ۶ بهمن ۹۵