حالا حالاها بدون نام

حالا حالاها بدون نام

مینویسم
بدون ترس از قضاوت ها...
چون میخوام خودم باشم

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

۱۶
مرداد ۹۶

باید یکے باشد که ببینے دل توے دلش نیست که تو را به وقت هایے که مے داند خوب نیستے و حوصله ندارے بخنداند و امیدوار کند و حواست را پرت کند و به یادت بیاورد که هر چقدر هم که اوضاع بد است اما یکے یک جایے هست که هنوز دوستت دارد...

باید یکے باشد که ببینے که چقدر برایش مهم است همین یک ذره بهتر و بدتر شدن هات...

باید یکے باشد که نسپاردَت به امانِ زمان که بلکه خود به خود خوب شوے خود!...

باید یکے باشد که ببینے دل توے دلش نیست که حتے دو دقیقه زودتر خوب شدن حالِ دلت را ببیند...

باید یکےباشد که ببینے چقدر برایش فرق مے کنے و چقدر بلد است تو را و چقدر حواسش به تو جمع است...

باید یکے باشد که به یادت بیاود که براے یکے فرق دارے...

باید آدم براے یکے فرق داشته باشد، فقط براے یکے؛ و اگرنه دنیا سراسر ترس و وحشت است...!

و اگرنه از بالا که به زمین نگاه مے کنم همه مان یک مُشت در شلوغے بے پناه و بے اهمیت رهاشدگانیم که به هیچ کجاے جهان برنمے خورد هر بلایے هم که سرمان بیاید...

باید یکے ، فقط یکے ، اهمیتِ بود و نبود ما را به یادمان بیاورد هرروز؛ که هنوز براے یکے ، فقط براے یکے، چقدر مهم ایم!...

مثلا فرض کنید همین الان در یکے از پیاده روهاے این کره ے خاکےِ بے صاحب مانده، یکے که ما حتے اسمش را هم نشنیده ایم ، بیفتد و بمیرد، باور کنید اگر آن یکے تمام دنیاے فقط یک نفر نبوده باشد، بیهوده مرده است؛ بیهوده و محض خنده ے دنیا!...

باید یکے باشد که ببینے دل توی دلش نیست که به دست آورد دلت را...

.

#مهدیه_لطیفے

.

.

پ.ن: یکسری قوانین نانوشته هست که همه رو اذیت میکنه، ان شالله عوضشون میکنم:)

.

.

.

پ.ن2: تاحالا شده دنیایی که ساختین بره زیر سوال؟! از جمله تصوراتتون از آینده، آدما، حتی تعریف بعضی از واژه ها...


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۷
rangi rangi
۰۵
مرداد ۹۶

چند وقته یه حس عجیب اومده سراغم نمیفهممش ولی هست و به شدت اذیت میکنه!

حس وابسته شدن بیشتر از قبل به همه چیز به طرز عجیبی اصرار دارم ثابت کنم همه چی دقیقا مثل قبله، میخوام ثابت کنم هنوز توی بغل مادرخانومی جا میشم، میخوام ثابت کنم هنوزم دختر کوچولوی اقای پدرم که همه جا منو میرسونه راستش از عمد اینقدر دیر آماده میشم که دیرم بشه ببینم هنوزم میرسوننم یا نه، پول دارم ها ولی دوست دارم مادرخانومی مثل همیشه بپرسه رنگی پول داری؟من کارتت شارژ داره؟، 

دوست دارم بدونم اقای پدر وقتی میرن خرید هنوزم یادشون میافته رنگی گیلاس دوس داره یا نه؟، دوست دارم هنوز تا خوده سحر با مادر خانومی از این در و اون در حرف بزنیم بعد نماز بخونیم و تا لنگ ظهر بخوابیم، دوست دارم هنوزم از اقای پدر پول توجیبی بگیرم و بعد مادرخانومی با چشم و ابرو بگن برو فلان قدرشو پس انداز کن، دوست دارم مثه قبل اختیار همه چیو داشته باشم، دوست دارم خودم تصمیم بگیرم و از همه مهم تر خودم باشم همون رنگی قبلی...

بیتشرشون مثه قبل هنوز پا برجا هستن ولی مثل اینکه من حالم خوش نیست!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۰۰
rangi rangi
۰۲
مرداد ۹۶

دیگه اینجا رو دوست ندارم!!!

خودم باورم نمیشه، شما باورتون میشه؟

روزی که با کلی مکافات و دردسر به پیشنهاد مریم سادات هیولا رو راه انداختم خیلی ذوق زدم خییییلی اینجا رو دوست داشتم اصلا تو مخیلمم نمی گنجید یه روزی بیاد که هیولا رو دوست نداشته باشم!

به قول استاد رمضانی:شاید مقتضیات زمان، مکان، شرایط باشه نمیدونم

ولی یه حس خاصی هست که نمیذاره برم.

با تمام سختیای نوشتن اینجا دوست ندارم اون روز برسه که واقعا نخوام اینجا بمونم...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۳
rangi rangi