حالا حالاها بدون نام

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۳
مهر ۹۴

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۶:۱۴
rangi rangi
۲۳
مهر ۹۴

از قدیم توی یک لوح نانوشته,نوشته بودن یک رنگی رنگی غم غصه هاش,دشواری هاش زیاد طول نمیکشه!

اما متاسفانه این دفعه برای من یکم طول کشید امااز اونجایی که این قانون دیرو زود داره سوخت و سوزنداره الان همه چی خوبه:))

دیگه کودک درونم هم به همه چی عادت کرده الان این توانایی رو داره که علاوه بردنیای رنگاوارنگ وپرانرژی خودش دنیای ادم بزرگا با همه ی سختی ها و خشونتش رو هم تحمل کنه! 

خودمم خوبم دیگه زیاد دشواری ندارم روابط عمومیم قوی شده, با اون خانوم بالغ:| هم میتونم ارتباط برقرار کنم:)یه زندگی مسالمت امیز دیگه...!

خلاصه گرچه برای کسی مهم نبود اما گفتم یکم از اخبار وحال و هوای خودم اینجا بگم باشد که رستگار شویم:)

پ.ن: انشالله در اسرع وقت اخرین نقاشی کودک درونم روهم میزارم ببینید تا خیالتون راحت بشه:)

پ.ن2: شماهم به جمع رنگی رنگی ها بپیوندین :)دنیای خوبی دارن:)


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۵:۴۳
rangi rangi
۰۵
مهر ۹۴

من به آمار زمین مشکوکــــــــــــــــــــ م


چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟

من که می گویم نیست


گر که هست دلش از کثرت غم فرســـــــوده ست


یا که رنجور و غریــــــــــــــــب


خسته ومانده ودر مانده براه


پای در بند و اســـــــــــــــــــیر


سرنگون مانده به چــــــــــاه


خسته وچشــــــــــــم به راه


تا که یک آدم از آنجا برسد


همه آن جا هستــــــــــند


هیچکس آن جا نیست


وای از تنـــــــــــــــــــــــ ــها یی


همه آن جا هستـــــــــــــــند 

هیج کس آنجا نیســـــــت


هیچکس با او نیســـــــــت


هیچکس هیچکـــــــــــــس


من به آمار زمین مشکوکم


من به آمار زمین مشکوک


چه عجب چیزی گفت


چه شکر حرفی زد


گفت:من تنهایم


هیچکس اینجا نیست


گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۷:۱۶
rangi rangi
۰۲
مهر ۹۴

همه توی صف بودن! شلوغ بود! صدا به صدا نمیرسید! همه سعی داشتن یکی از بهترینارو بگیرن!

اول صف یک فرشته داشت سرنوشت هر کسی رو به دستش میداد!همه سعی میکردن یکی از نورانی تریناشو بگیرن اما دخترک ساکت بود! براش فرقی نداشت!!! از کدوم ظرف بهش قسمتشو بدن! چون میدونست خدا اونو بیشتر از خودش هم  دوست داره وهرجا که بخواد بره خدا زودتر اونجاست!

نوبت دخترک شد!فرشته نگاهی بهش کرد و لبخند زد ولی دخترک فقط نگاه میکرد!

فرشته یکی از زیباترین قسمتها رو به دست دخترک داد همه با حسرت بهش چشم دوخته بودن!

دخترک نگاهی به سرنوشتش انداخت: نام:فاطمه  محل تولد:شهر بهشت! یک مادر وپدر خوب که فقط همین یک دخترو دارن!

همینطورداشت به سرنوشتش نگاه میکرد لبخندی زد وسعی کرد بقیشو بخونه که از توی صف هولش دادن !

دخترک زمین خورد سرنوشتش از دستش افتاد قل خورد وقل خورد تا رسید جلوی پای یک فرشته که به دخترک خیره شده بود!

فرشته دستش رو گرفت و اون رو به شهر بهشت اورد!

دخترک 18سال اونجا زندگی کرد هیچی از سختیها وتلخی های زندگی متوجه نشده بود چون خدا براش دوتا نگهبان گذاشته بود که زندگیشونو وقف اون کرده بودن!همه چی روی زمین برای دخترک رنگی رنگی بود تا اینکه وقت رفتن رسید!

دخترک نمیدونست کجا باید بره! برای چی باید بره!دخترک گیج بود نمیدونست این رفتن یک امتحان یا تنبیه شایدم تشویق اما یک چیزی ته دلش بود که حالش رو بد میکرد! نمیدونست رفتنش برای چیه!؟

اما مجبور بود!دخترک سونوشتش از دستش افتاده بود... و باید میرفت ببینه سرنوشتش تا کجا قِل خورده اما اینو میدونست که هرجا که بخواد بره خدا زودتر از اون اونجاست...


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۴ ، ۲۰:۲۲
rangi rangi