حالا حالاها بدون نام

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

۲۳
تیر ۹۷

بدم میاد از دنیایی که توی بدترین شرایط ممکن برای یک مادر، بازم پای جنسیتش میاد وسط...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۱:۰۶
rangi rangi
۱۳
تیر ۹۷

خیلی سخته تحمل کردن، وقتی که هیچ گنجایشی برای تحمل هیچی نداری...


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۷ ، ۲۰:۲۷
rangi rangi
۰۵
تیر ۹۷

دست کوچولو،پا کوچولو

گریه نکن،بابات میاد


تاخونه ی همسایه ها 

صدای گریه هات میاد


گشنه شدی؟شیرت بدم

تشنه شدی؟آبت بدم


خوابت میاد لالا بکن

تامن کمی تابت بدم


تق و تق و تق درمیزنن

این باباته صداش میاد


گریه نکن تا بشنوی

صدای کفش پاش میاد


احساس میکنم این روزا رنگ همه چی عوض شده ، خیلی چیزا جایگزین چیزای قبلی شده، حتی به نظرم آدما هم عوض شدن از جمله خودم، یک شخصیت جدید داره شکل میگیره این تغییر اصلا دست من نیست انگار همه چی خودبه خود داره عوض میشه

نمیدونم مقتضی مادر شدن یا چی؟ ولی احساس میکنم نسبت به قبل دل نازک تر شدم، شاید به خاطر اینه که حس میکنم یه تیکه از وجودم نیست، این روزا هرچی میشه دلم میخواد گریه کنم

میگن از طاها عکس بفرست، یادم میاد هفت روزه که حتی یک عکس ازش ندارم گریم میگیره، میگن مادر شدنت مبارک،یادم میاد هنوز بغلش نکردم، گریم میگیره،میگن زنگ زدن گفتن شیرشو قطع کردیم شیر نمیخواد گریم میگیره، تخت بغلی طاها که کلا  اندازه یک کف دست کارش به احیا و شک میکشه گریم میگیره، مامان اون پسر نازه میگه من سه قلو داشتم فقط یکیش مونده اونم اینجاست گریم میگیره، حتی میگه من امشب دیر میام فقط برای خواب، گریم میگیره، با کیک تولد میاد ذوق میزنم میگه ایده مامانت بوده گریم میگیره...

یادمه دو سه تا ویزیت قبل دکتر پرسید دلت میخواد همش گریه کنی؟گفتم نه دلم میخواد داد بزنم! گفت برای گریه دارو هست ولی برای داد زدن نه ،خندم گرفت گفتم کی بیکار بوده برای گریه دارو ساخته الان میگم خداروشکر برای گریه دارو هست وگرنه من تا اخر عمر باید برای همه چیز گریه میکردم...


۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۵ تیر ۹۷ ، ۱۵:۱۷
rangi rangi