چند وقته یه حس عجیب اومده سراغم نمیفهممش ولی هست و به شدت اذیت میکنه!

حس وابسته شدن بیشتر از قبل به همه چیز به طرز عجیبی اصرار دارم ثابت کنم همه چی دقیقا مثل قبله، میخوام ثابت کنم هنوز توی بغل مادرخانومی جا میشم، میخوام ثابت کنم هنوزم دختر کوچولوی اقای پدرم که همه جا منو میرسونه راستش از عمد اینقدر دیر آماده میشم که دیرم بشه ببینم هنوزم میرسوننم یا نه، پول دارم ها ولی دوست دارم مادرخانومی مثل همیشه بپرسه رنگی پول داری؟من کارتت شارژ داره؟، 

دوست دارم بدونم اقای پدر وقتی میرن خرید هنوزم یادشون میافته رنگی گیلاس دوس داره یا نه؟، دوست دارم هنوز تا خوده سحر با مادر خانومی از این در و اون در حرف بزنیم بعد نماز بخونیم و تا لنگ ظهر بخوابیم، دوست دارم هنوزم از اقای پدر پول توجیبی بگیرم و بعد مادرخانومی با چشم و ابرو بگن برو فلان قدرشو پس انداز کن، دوست دارم مثه قبل اختیار همه چیو داشته باشم، دوست دارم خودم تصمیم بگیرم و از همه مهم تر خودم باشم همون رنگی قبلی...

بیتشرشون مثه قبل هنوز پا برجا هستن ولی مثل اینکه من حالم خوش نیست!