عبدگریز پای من چرا زمن جداشدی؟!

بردرغیر رفتی و دور زآشنا شدی؟!

قرارما نبود این، مرارها کنی چنین

دیده زهم گشاببین خود به کجا رها شدی

بنده ی بی وفای من، عبد گریز پای من

چراگریختی زمن چه شد کی بی وفا شدی؟!

هرچه گناه کرده ای عفو نمودم از کرم 

هرچه صدازدم تورا باز زمن جداشدی

حاصل خویش سوختی وصل مرا فروختی

اسیر نفس گشتی و هوایی هواشدی

من همه هست خویش را بهر تو خلق کرده ام

توهمه را ندیدی وغرق یم خطا شدی

خداست یار و یاورت چگونه نیست باورت

دمی به خود بیا ببین که غافل از خدا شدی 

رشته وصل ماوتو پاره نمی‌شود بیا 

خدای تو منم چرا بنده ی غیر ما شدی؟

مرا بس است آه تو گذشتم از گناه تو 

دست بده به دست من از چه گریز پا شدی؟

خداست باتو "میثما"تو نیز باش با خدا 

به سوی دوست کن سفر در به درِ کجا شدی؟