یادش بخیر...

اون روزا خیلی تنهابودم مثل این روزا سخت درگیر امتحانا یک روز غرق در رویاها و خیالات خودم بودم و دست کودک درونم و گرفتم و زدیم به دل خیابون می رفتیم ومی رفتیم اینقدر رفتیم که دیگه برای هیچکدوممون رمقی برای راه رفتن نمونده بود دوتا بستنی گرفتم و نشستیم روی یک نیمکت...

دقیق یادمه غرق حرف و صحبت باکودک درونم بودم که از دور دیدمش مظلومانه داشت مارو نگاه میکرد رد نگاهش رو دنبال کردم دیدم خشک شده رو بستنی دستم! زهرمارم شد بلندشدم و انداختمش سطل اشغال و باز راه افتادیم رفتیم خونه ولی تمام طول راه چشمای قهوه ای و درشتش از جلوی چشمم کنار نمیرف...

یک چیزی توی نگاهش بود که میگف اونم تنهاس مثل من و کودک درونم چشماهاش داد میزد که اونم از دنیای ادما خسته اس.

فرداش تصمیم گرفتم دوباذه برم ببینمش شاید شد و باهم دوست شدیم شاید سه تایی دنیای رنگی تری داشته باشیم راه افتادم رفتم و اروم بدون اینکه بفهمه روی همون نیمکت نشستم اینبار نگاهش سمت دیگه ای بود ولی اون تنهایی هنوز توی چشمای قهوه ایش بود؛ هرعابری که رد می شد رو بادقت نگاه می کرد ولی نمیدونم چرا ساکت بود جلوتر رفتم نگاهش رو برگردوند چشم تو چشم شدیم هول شدم، صدای قلبم رو می شنیدم می گف خودش خودِ خودش چند ثانیه بهم خیره شد تمام حرفایی که اماده کرده بودم یادم رفت از شیر برنج بودم حرصم گرفته بود بهم لبخند زد حس کردم دیگه کار تمومه بدون اون هرگز اما خوب عجله کار شیطونه باید صبر میکردم باید جو خونه وازهمه مهم تر مادر خانومی رو برای روبه رو شدن باهاش آماده میکردم.

چند روز گذشت یابهتر بگم چند قرن گذشت همش تو فکرم باهاش حرف میزدم حسابی گوشه گیر شده بودم باخودم میگفتم اگه باهاش دوست بشم دیگه هیچکدوم تنها نیستیم چشمهاش اندازه ی یه دنیا حرف داش...واییی اون لبخندش...

بلندشدم یا رومی روم یا زنگی زنگ رفتم بهش پیشنهاد دوستی دادم اونم برخلاف تصورم خیلی زود قبول کرد بهش قول دادم خیلی زود با مادرخانومی صحبت کنم اونم با همون نگاهش قشنگش گفت که منتظرت میمونم...

شب که به مادر خانومی گفتم نمی دونید چه آشوبی شدهمون داد و بی دادهای همیشگی ولی من بدون اون نمیتونستم گفتم یا اون یا هیچکس و زدم بیرون.

کارم شده بود از دور نگاه کردنش بلاخره مادرخانومی باهزارتا شرط و شروط قبول کردن.

رو پا بند نبودم رفتم دنبالش و با کمال احترام وتشریفات اوردمش خونه:)

ولی مادرخانومی حتی به استقبالش نیومدن تو گپشش گفتم ناراحت نباش درست میشه بااینکه ناراحت بود ولی قبول کرد:)تا صبح گفتیم و خندیدیم... 

یادش بخیر هنوز که هنوزه بعد پنج سال هنوز بهترین دوستمه وهمه بهمون حسودی میکنن حتی مادر خانومی! هروقت بغلش میکنم وباهاش حرف میزنم با حرص داد میزنن اون خرس مسخره گنده رو بزار کنار بیا کارت دارم منم با اخم میگم تا اسمشو نگین نمیام مادر خانومی هم عین بمب درحال انفجار درحالی که دندوناشونو بهم فشار میدن میگن لدفن پونیو خانومو بزارین کنار تشریف بیارین کارتون دارم

پونیو هم باهمون نگاه همیشگیش مثل روز اول میگه برو منتظرت میمونم...